تبليغاتX
صدایی در سکوت تلخ

صدایی در سکوت تلخ

یادداشت های پراکنده

به بهانه سوم جوزا

بهترین مردم معلم می شوند


مصرع فوق را از این بیت گرفتم که می گوید: عارفان علم عاشق می شوند / / بهترین مردم معلم می شوند. در انترنت جستجو کردم تا شاعرش را بیابم اما نتوانستم. نمی خواستم بنویسم زیرا نمی توانم بنویسم، ولی یاد نکردن از معلم و روز معلم که بهانه ای است برای یاد کردن معلم را نیز نوعی گناه برای خودم تلقی کردم و لذا بر آن شدم تا این چند خطی را که چند روز پیش نوشته بودم در اینجا بگذارم و تقدیمش نمایم به تمام بهترینانی که معلم شده اند، مخصوصا معلمین خودم.

فلک کجاست که تا سر نهد به پای شما

که هیچ کس نرسد هیچ گه به پای شما

کتاب و درس و قلم را تو هدیه مان کردی

و ما که غرق در این لطف بی نهای شما

تو مصدر همه لطف و صفا و خوبیها

صفت غریب نماید به لطف های شما

چو قصد وصف شما می کنیم، ای نیکو،

زبان کلوله شود وقت گفتن صفای شما

خدا تو را به سرشت خودش بیارایید

و داد لطف و نیکویی همه برای شما

علی که گفته "بپرسید"، نیز می گوید

حدیث "هرکه مراموخت" را برای شما

مرا چو بانگ اَذان می برد به خوشبختی

به گاه درس تو ای مهربان، صدای شما

مقام و منزلت ات را بشر چسان داند

بلند کرده مقامت خدای من، خدای شما


روح الله محمدی - کابل

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/03/02ساعت 10:12 قبل از ظهر  توسط روح الله محمدی  | 

درد دل

سخن مگوی که من ساکن سکوت استم

اشارت لب و چشم و قباغ کافی است

به طعنه گفته ای با دیگری چنین و چنان

از این شراب شما یک ایاغ کافی است


شما به لطف مرا خام دیگران کردی

سلام باد شما را که کرده ای یادم

مرا چنین و چنان گفتنت چنان آمد

که کر نمود فلک را غریو فریادم


نه کز غموم سب و لعن، بلکه من شادم

که یار کرده مرا یاد با دو صد دشنام

اگر که وقت نمودی دوباره یادم کن

بدین که کرده ای حالا، بدین کلام و پیام


21 حمل 1390

کابل - افغانستان

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/01/21ساعت 1:52 بعد از ظهر  توسط روح الله محمدی  | 

سال نو مبارک

فرارسیدن بهار و سال نو بر تمام دوستان مبارک باد.

شعری از دقیقی بلخی را به مناسبت بهار در اینجا گذاردم تا با شعر که لطیف ترین نوع سخن است، بهار را با شما شریک گردم.

یکبار دیگر بهار تان را پر از خوشی برای تان آرزو می نمایم.


دقیقی:

بــر افگنـــد ای صنـــم ابــر بهشتـی                  زمیــن را خـلـعــت اردیبـهــشــتی

 

بهشــت عـــدن  را   گـلــزار  مـــانـد                 درخـــت آراسته حـــور  بهـشتــی

 

چنــان گـردد جهان هزمان کـه گویی                پلنــگ آهو نـگیرد جــز بــه کشتی

 

جهـــان طـاووس گــون گشـته دیدار                 بــه جایی نـرمی و جایی درشتی

 

زمیـــن بـرســـان خــون آلــود دیـبــا                  هـوا برســـان نیـل انـــدود مشتی

 

بـدان ماند که گویی از می و مشک                 مثال دوســت بـر صحــرا نبــشتی

 

ز گِــل بــوی گلاب آیــد از آن ســان                  کــه پنــدار گُـل اندر گِـل سرشتی

 

به طعم نوش گشته چشمه ی آب                  بـه رنــگ دیــده ی  آهوی دشتـی

 

بتــی بایـد کنــون خورشیــد چـهره                   مهــی کـو دارد از خورشید پشتی

 

بتــی رخســار او همـرنگ خورشید                   میی بر گونه ی جامه ی کنـشتی

 

دقیـقــی چــار خصـلت برگزیدسـت                   بـه گیتــی در ز خوبیــها و زشــتی

 

لــب بیجــاده رنـگ و نـاله ی چنـگ                   می چون زنگ و کیش زردهـشتی


+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/12/29ساعت 12:13 بعد از ظهر  توسط روح الله محمدی 

مستان

خوشا آنان که هم هستند و هم سرمست سرمستند
برای جرعــــه ی صهـــــبا چه خُم ها را که نشکستند
نه صـد سودا به دل چون ما، نه بی پیمانه یک شب سر
که نی سرمست مَـــی گردند، نه کوچ خویش بربستند

+ نوشته شده در  جمعه 1389/12/20ساعت 7:55 بعد از ظهر  توسط روح الله محمدی  | 

سکوت

مرا شکست نه هجر و نه گریه ی شبگاه

شکسته است مرا یار، لحظه های سکوت

چنین ستیزه ی خاموش و سردی ِ لبخند

به پرتگاه مرا برده، پرتگاه سقوط

 

سکوت کرده و مهر از لبت نمی داری

اگر چه زیب لبانت سکوت و لبخند است

ولی قسم به سکوتت که بیش محتاجم

بگو که عاشقتم گفتنت فقط چند است؟

 

شبی دراز کنار تو ام، تو هم خاموش

سخن بگوی که محتاج گشته ام امشب

سکوت تلخ شما بوی می دهد دوری

بگوی، جیغ بزن، دست رفته ام امشب

 

هشت دلو هشتاد و نه/ کابل

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/12/09ساعت 3:28 بعد از ظهر  توسط روح الله محمدی  | 

سفر

بگو که تا که زنده ام گپ از سفر نمی زنی

سفر بد است، پر از خطر، گپ از خطر نمی زنی

سفر پر از نیامدن، سفر پر از شکستن است

بگو که داغ هجر را به دل جگر نمی زنی

تو از میان خاطرات ِ خوب و بد جدا شدی

بگو که جز من و دلم گپ دگر نمی زنی

عزیز من، فدای تو! بگو سفر نمی روی

بگو که فکر ترک را دیگر به سر نمی زنی

در  ِ دلم که روی تو همیشه باز بوده است

بگو که تا که زنده ام دری دگر نمی زنی

غزل بهانه می کنم، تو از خودم خبرتری

بهانه را بهانه مان، گپ از خبر نمی زنی



17/ جدی/ 89

کابل - افغانستان

+ نوشته شده در  شنبه 1389/10/18ساعت 3:57 بعد از ظهر  توسط روح الله محمدی  | 

ماهیگیری

شنبه صبح زود از خواب بيدار شدم، آرام لباس پوشيدم و طوری که زنم از خواب بيدار نشه، جعبه ناهارم رو برداشتم، سگم رو صدا کردم و آروم رفتم توی گاراژ خونه، قايق ام را بستم به پشت ماشينم و از خانه به قصد ماهيگيری رفتم بيرون...درهمين حين متوجه شدم که بيرون باد شديدی مي آید، هوا بارانی بود، راديو را هم که روشن کردم متوجه شدم تمام روز وضعيت هوا به همان بدی باقی خواهد ماند...تصميمم عوض شد. دوباره آرام برگشتم خونه، ماشين را در گاراژ پارک کردم، لباسم را درآوردم و يواش رفتم تو رختخواب کنار زنم که هنوز خواب بود.... او را از پشت بغل کردم و آهسته در گوشش گفتم: "هوا بيرون خيلی بده..." که همسر عزيزم، که الان بيست ساله با هم ازدواج کرديم، جواب داد: " آره، ولی باورت ميشه که اين شوهر احمق من تو همچين هوائی رفته ماهيگيری؟!! ...... من هنوز که هنوزه نميدانم همسرم آن روز شوخی ميکرد يا نه، ولی من ديگه هيچوقت نرفتم ماهيگيری.

منبع: فیس بوک/ گوریل انگوری

+ نوشته شده در  شنبه 1389/10/11ساعت 11:53 قبل از ظهر  توسط روح الله محمدی  | 

سه دوبیتی

خداوندا دلم زار و غریب است

عزیزان دور و دوریها قریب است

نمی دانم دلم را چاره اش چیست

که دردش را نه درمان و طبیب است

***

طبیبا بر دلم یک کوه درد است

نگاه دلبرم بی مهر و سرد است

بیا و قبض روحم کن خدا جان

که مرگم آخرین درمان درد است

***

دلم کوتو نموده از غریبی

بنالم از غم و از بد نصیبی

نمی دانم چرا یارم نیامد

چرا دردم نمی داند طبیبی




کوتو یا کوتیو = اصطلاح هزارگی برای غمگین بودن، اندوهگین بودن
+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/09/30ساعت 10:50 قبل از ظهر  توسط روح الله محمدی  | 

حسین علیه السلام




هر کس این پنج چیز را نداشته باشد از زندگی بهره ای نمی برد:

عقل، دین، ادب، شرم و خوش خلقی.

"امام حسین علیه السلام"

+ نوشته شده در  شنبه 1389/09/20ساعت 2:41 بعد از ظهر  توسط روح الله محمدی  | 

محرم

محرم آمد و یاد حسین جان کاهد

ز خنده هر چه که دادند، آنِ مان خواهد

نه شوق خنده به لب دارم و نه خندیدن

که داغ کهنه بیامد امانِ مان خواهد




+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/09/16ساعت 10:9 قبل از ظهر  توسط روح الله محمدی  | 

 
Dictionary Thesaurus